|
یادت هست؟
شب شکنجه زیر باران یادت هست؟ سکوت بی وحشت یاران یادت هست؟ سرود روز تیرباران یادت هست؟ حلقه مرگ سر به داران یادت هست؟ شتک خون بر شالیزاران یادت هست؟ پاهای خسته بیماران یادت هست؟ بدنهای پاک شیرین دیاران یادت هست؟ ... یادت نیست... یادت بود٬ یادت رفت! یادت رفت... + نوشته شده توسط سایبان در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت
0:13 |
کاش یک نفر شعری می گفت
که قافیه اش من بودم... و با یک خود کار قرمز٬ از جوهری که توی رگهایم است پای کاغذ می نوشت : با کمال احترام فرشته مرگ. *** حالا من مانده ام میان یک مشت کاغذ سیاه که از خیانت ها و رذالت هایم پر اند٬ تا به همه کلمه های عاشقانه حسادت کنم... *** بعد تر ها٬ مثل یک سکه رها توی جوی آب٬ به همه قطره ها می گویم دوستم داشته باشند٬ و یکی شان آنقدر کنارم خواهد ماند تا همه تنم زنگ بزند.
پ ن : شنبه روز خوبی خواهد بود٬ اگر بگوید داری تمام می شوی٬ پس زنده باد شنبه ای که از عالم و آدم رها شوم. + نوشته شده توسط سایبان در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
23:30 |
{میدانم طولانی است٬ لطفا تا آخر بخوانید}
نخست این : سودی چو من ندیدم زین عمر جاودانه یک روز خوش ندیدم بی گریه شبانه
چون گوش خود سپردم بر شعر هر قناری دیدم که خواند او هم از تلخی زمانه
شعری اگر نوشتم بر رنگ تلخ افسوس نشنیده بودم آخر جز تلخی ترانه
با خشم اگر به سختی پیچیده ابراوانم چشم است که می شود تر هردم به یک بهانه
ساکن اگر نشستم بر زانوان اندوه دستی نزد روانم بر رقص شادمانه
چشم ار سپرده باشم بر بند های اندوه حاشا که پر کشد دل از مرز این کرانه
شوری که می شکوفد بر باغ یاد اکنون از آب غم بنوشد٬ تا نشکفد جوانه
سدی اگر ببندم بر نهر روزگاران سیلی کند ز اندوه بر خاک دل روانه
آنگه که بر سر دل باران شوق بارد در باغ دل همانگه آتش کشد زبانه
گر قمری غم اکنون بر شاخ دل نشیند حاشا که پرد از جا٬ چون کرده آشیانه!
دوم آن : سودی چو من ندیدم زین عمر جاودانه روزی اگر ندیدم بی گریه شبانه
چون گوش خود سپارم بر شعر هر قناری حاشا که دل سپارم بر تلخی زمانه
شعری اگر نوشتم بر رنگ تلخ افسوس بر لب ولی به شادی خواندم یکی ترانه
با خشم اگر به سختی پیچیده ابراوانم لب را گشوده دارم هردم به یک بهانه
ساکن اگر نشستم بر زانوان اندوه شیدا بود روانم با رقص شادمانه
چشم ار سپرده باشم بر بند های اندوه دل پر کشد به شادی تا مرز هر کرانه
شوری که می شکوفد بر باغ یاد اکنون پر کرده جای غم را٬ تا نشکفد جوانه
سدی اگر ببندم بر نهر روزگاران هر جوی غم نگردد بر خاک دل روانه
آنگه که بر سر دل باران شوق بارد هرای غم چگونه هر دم کشد زبانه؟
گر قمری غم اکنون بر شاخ دل نشیند دل خوش کنم که فردا پرد ز آشیانه + نوشته شده توسط سایبان در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت
1:31 |
-- به یاد زندان٬ به یاد آنان که یادشان می گوید بهاری از سر نرسیده است. -- با یادهای خسته و بی حاصل و خمار از سردی فلز شکفته به دست یار روزی دگر گذر کند از سهم روزگار تا فصل دیگری بشود بر تو آشکار : لعنت بر این بهار٬ لعنت بر این بهار ابلیس از این خرابه بیاورده تکه ای نان بیات و شرابی ز خون مار ضحاک دیگری بنشسته به تخت و تاج ترسم که روز و شبم گشته شام تار لعنت بر این بهار٬ لعنت بر این بهار فرصت ز دست زمستان برفت و باز با گرمی ملایم خورشید بی قرار نوبت رسیده به این فصل خوش خرام آغوش خود گشوده به دشت و به کوهسار لعنت بر این بهار٬لعنت بر این بهار یاران من درون بند ملامت نشسته اند شیطان گرفته به دستش عنان کار در آسمان پاکی و آگاهی و کمال پستی و جاهلی و خیانت شد افتخار لعنت بر این بهار، لعنت بر این بهار ای یار خفته پرگوی خوش سخن قدری زبان ببسته و لختی خموش دار بنگر که روز نو نشده روزگار نو با من بگو به غنچه های نشسته به شاخسار : لعنت بر این بهار، لعنت بر این بهار...
+ نوشته شده توسط سایبان در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت
0:44 |
|
|